تبليغاتX
جامعه شناسی ادبیات - خنده در تاریکی / زهرا پورعزیزی

جامعه شناسی ادبیات

خنده در تاریکی / زهرا پورعزیزی

خنده در تاريكي نمايانگر طنز سياه ناباكوف است و اين معنا كه عشق كور است در آن تجلي مي يابد. رماني كه در 1933/1938 نوشته شده و در فضاي سينمايي برلين مي گذرد.

آلبرت آلبينوس، تهيه كننده اي ميانسال همسر و فرزندش را به خاطر مارگو دختر جواني كه نيمي از سن خودش را دارد، ترك مي كند و با آشنايي با يك كاريكاتوريست كه معشوق گذشته ي مارگو بوده، زندگيش دچار بحران مي شود و در انتها به مرگ وي مي انجامد.

آلبينوس شخصيت اصلي رمان مردي منفعل است كه با تمام ثروت و افتخار و پايگاه اجتماعي خويش باز هم در دل، آرزوي يك عشق واقعي با مؤلفه هاي شديد جنسي را مي پرورد.عشقي كه تا به حال تجربه نكرده و در ازدواج معموليش نيز نمود نيافته است. عشق شايد يكي از ارزش هاي راستين قهرمان رمان است كه به دنبال آن به تباهي خانواده و خويشتن خويش دست مي يازد و در جهاني كه ارزش هاي ناراستين ثروت و شهوت را به شخصيت هاي ديگر رمان عرضه مي كند، به تباهي منجر مي شود. در كنار عشق وافر مرد به دخترك، تقابل عشق و نياز او به ركس (معشوق گذشته اش) و عشق نه چندان پاك ركس به دخترك نمايان است. زنجيره اي كه هر چند در يك سو مارگو و ركس به عشق به هم اذعان دارند، اما باز هم جز شهوت و عطش سيري ناپذير ثروت و جذابيت ظاهر نشاني ندارد.

ناباكوف از ابتداي رمان با لحني طنزآلود و كنايه آميز(كه شايد ركس نشانگرآن در داستان باشد) به توصيف آلبينوس مي پردازد."او مرد آن قدر بااستعدادي نبود." (ص6) و يا از زبان مارگو او را دروغ گو و ترسو و احمق مي خواند.(ص 46) ودر جايي اندكي استعاري تر به تشبيه او به ميموني در باغ وحش مي پردازد كه از ديدگاه زنش به بازگشت  يا عدم بازگشت او فكر مي كند.(ص95) و در جايي از نظر ركس او را آدمي دست و پاچلفتي و احمق با احساساتي ساده و دانش و اطلاعات كامل مي پندارد.(ص156)

رمان از ابتدا تكليفش با عدم علاقه ي مارگو به آلبينوس و از سويي علاقه ي او به ركس مشخص است.جايي كه ركس در مهماني، دستش برزانوي راست اوست و آلبينوس بر زانوي چپ او و مارگو در ذهن خود اين موقعيت را به بهشت و جهنم توصيف مي كند.(ص117) اما اصل اينجاست كه آلبينوس تا نهايي ترين بخش هاي رمان به اين امر واقف نمي شود و همچنان خود را در باتلاقي كه فرو افتاده، پايين تر مي كشد.

شكست آلبينوس از ابتدا مشخص است. شكستي كه به اميد پيروزي و زندگي سرشار از عشق و آرزو پديد آمده است. پارادوكسي كه همان طور كه در ظاهر به عشق دست يافته، در سوي ديگر خود خيانت  دارد. يكي از نمودهاي عيني اين مسئله هنگامي ست كه دختر مرد مريض است و به فكر پدر، خواب مي بيند كه: "با پدرش هاكي بازي مي كند. پدرش خنديد، سر خورد، به پشت افتاد و كلاه از سرش به پايين لغزيد." (ص137)

آلبينوس، شخصيتي پروبلماتيك است كه در جهان سازگاري و همرنگي با جماعت و عرف  به عدم سازگاري اقدام مي كند(ترك خانواده و در نتيجه موقعيت اجتماعي و را بطه اي نا مشروع با شخصي با نيمي از سن خويش). و در واقع جستجويي كه به دنبال عشق واقعي ست، محتوم به شكست و منجر شدن به خيانت و فريب و نفرت است. جستجويي كه توجيهي براي نادرستي خود ندارد.

با توجه به الگو شناسي ژيرار شايد بتوان شخصيت ركس را شخصيتي ميانجي تلقي كرد. يك ميانجي بيروني كه نزديكي بسيار ميان آلبينوس و ركس به عنوان عامل ميانجي و دوري شخصيت اول و ارزش راستين(عشق)، نشان دهنده ي روند فزاينده ي تباهي اوست. ركس، با حضوري  مؤثر، تعادل كفه هاي ارزشي در داستان را به هم مي ريزد و به نفع خود تغيير مي دهد.

بيان داستاني ناباكوف بسيار طنزآميز و ظريف است. لحني كنايه وار و دو پهلو كه با توصيفي كه از شخصيت ها ارائه مي كند، نشان دهنده ي فراروي آگاهي نويسنده است؛ توصيفاتي كه با احاطه ي كامل، به تلخي موقعيات را عريان مي كند. نكته اي كه در بررسي زيبايي شناختي اثر مورد توجه است.

اگر از منظر ماركسيستي بخواهيم بنگريم، مي توان زوال روابط انسان ها و اشيا(رابطه ي آلبينوس و آثار هنري) و روابط آنها بايكديگر(رابطه ي آلبينوس و پل و همسر و فرزندش) را برجسته كرد كه پيوندي ميانجي دار و تباه (ورود شخصيت مارگو و سپس ركس) جايگزين روابط رو به نابودي قهرمان رمان با ديگران مي شود. رابطه اي كه هر چند در ظاهر به اين بعد نمي پردازد اما در واقع نمايانگر ارزشهاي كمي است كه در طمع مارگو و ركس نسبت به ثروت آلبينوس و حتي در جزئيترين رفتارها(شرط ركس براي همراهي با مارگو به پرداختن پول تاكسي از طرف مارگو) مشهود است. يكي از مسائل مهم ديگري كه از اين منظر قابل توجه است، تضاد ميان طبقه ي پايين جامعه  به نمايندگي مارگو و طبقه ي (متوسط) بالا به نمايندگي آلبينوس است كه هر چند تمامي امتيازات اقتصادي را در اختيار آلبينوس قرار مي دهد، اما برگ برنده را براي مارگو محفوظ مي دارد و در آخر به اعتبار علاقه ي مرد به دخترك، قدرت را به او تفويض مي كند. هر چند نمي توان با ورود ركس (عامل ميانجي) به داستان، نقش او را در توزيع اين قدرت به نفع خود، ناديده گرفت.

همچنان كه سير داستان پيش مي رود، يكي از مهمترين بخش هاي آن در انتها رخ مي دهد ماجرايي كه به تصادف و كوري آلبينوس  و در نهايت مرگ او منجر مي شود. در اينجاست كه متوجه پارادوكس كوري او مي شويم. كوري باطني و بصيرت ظاهري او در زندگي با مارگو و كوري ظاهري و در عين حال بصيرتي كه او رامتوجه غفلت و تباهي خويش مي كند. البته اين آگاهي از لحاظ زماني كمي زودتر از واقعه كوري پديد مي آيد. جايي كه مرد مورد هجوم واقعيت  زوال خويش و فريب در رابطه اش مي شود. " همانجا در نوعي منگي توأم با خواب آلودگي و درماندگي ايستاد و حتي سعي نكرد اين حالت خيالي را از خود دور كند. گويي تا وقتي منگي اش پابرجا باشد، اين پديده غريب نمي تواند به او صدمه اي بزند" (ص 188)

البته اين پذيرش ابتدا با انكار شخصيت روبه روست و رفته رفته ته نشين مي شود. واقعه كوري اين آگاهي را عميق تر مي كند. " تاريكي او را از آن زندگي پيشين كه چراغش در پيچي تند ناگهان خاموش شده بود، جدا كرده بود." (ص 217) هر چند تا مدتي هنوز به بازي ركس و مارگو با آلبينوس مشغوليم.

در جايي از داستان ركس در ميان حرف هاي بيهوده اش به آلبينوس، سخن جالبي به زبان مي آورد:" هنرمند فقط بايد خودش را به دست درك و شناختش از زيبايي بسپارد: چون زيبايي هرگز او را فريب نخواهد داد." (ص155) شايد آلبينوس را بتوان دنباله روي چنين سخناني دانست. اما آيا ناباكوف نيز ما را با چنين حرفي به دام فريب نمي اندازد؟ يا شايد در گستره اي عميق تر جامعه ي مدرن كه زيبايي را از جايگاه ارزشي راستين به ارزشي ناراستين فرو كشيده است.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 0:55  توسط نیمسال دوم 86-85 دانشگاه تهران  |